خودکشی بدون درد و خونریزی!

من هم مثل تو ، مثل او ،مثل ما... همه داريم توي خلوت خاك گرفته ي شبهامان تا صبح خودكشي ميكنيم ، يك خودكشي بدون درد وخونريزي

 
فاتحه بازی
نویسنده : محمد صفاری - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
 
مرد طبق معمول تمام شبهای جمعه، از کنار درخت کاج خاک گرفته شروع کرد، دکل برق مثل همیشه روبرویش بود، اول چهار ردیف رفت جلو، بعد چهل و دو سنگ شمرد و رفت به سمت امام زاده، کنار سنگ رنگ و رو رفته ی همیشگی نشست، باد و باران نیمی از اسم را خورده بود و از فامیل فقط یک حرف باقی گذاشته بود، دست روی حروف کشید و خاند:
«...دا س....»
دو تقه به سنگ زد و گفت: «سلام آیدا جانم» بعد شروع کرد به خاندن فاتحه، آرام و شمرده، همیشه موقع فاتحه خاندن یاد دایی جوان مرگش می افتاد که می گفت: «خاندن فاتحه اندازه ی شمردن از یک تا سی و سه طول می کشد، خودم حساب کرده ام، همیشه جای فاتحه خاندن عدد می شمارم!» خنده اش گرفت ولی جلوی خودش را نگه داشت و ادامه داد، «کفون احد» آخر را که گفت دو تقه ی دیگر زد روی سنگ و بلند شد.
چشمهایش را از نمی که با آب دهان بر آنها دوانده بود پاک کرد، چشمک ریزی رو به سنگ قبر پراند و راه افتاد، چهل و دو سنگ شمرد و از امام زاده دور شد، ایستاد، نیم چرخی زد و چهار ردیف هم رفت جلو، کنار کاج که رسید برق شادی دوید توی چشمهایش، نفس راحتی کشید و آرام رفت توی قبر خودش، شوقی لبهایش را می لرزاند، دراز کشید، چشمهایش را آرام بست و... دوباره مرد.
حالا نوبت زنش بود.

 
comment نظرات ()
 
 
یک_هیچ
نویسنده : محمد صفاری - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦
 

دستهایت

آویخته بر شانه هایم

دستهایم

لغزنده بر کمرگاهت

و موسیقی هماهنگ نفسهایمان

چه طرح عاشقانه ای می ساختند...

افسوس

اینجا فقط تشک کشتی است

یک_هیچ به نفع تو!


 
comment نظرات ()
 
 
بدون عنوان، خیلی هم بدون عنوان!
نویسنده : محمد صفاری - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

این پست خالی است، خیلی هم خالی است، مثل جای مهدیه، شمعدانی کم جانی که کبود شد! یادش به یاد باد:

http:// 1691364.blogfa.com


 
comment نظرات ()
 
 
بوی حمام
نویسنده : محمد صفاری - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

«ازت متنفرم»

زن این جمله را چند بار پشت سرهم تکرار می کند، فریاد می کشد، با بلندترین صدایی که می تواند، جوری که آخرین بار وقتی که دارد آخرِ «متنفرم» را با همان فریاد پر از نفرت می کشد یکدفعه صدایش خَش برمی دارد، می گیرد و آخر سر ختم می شود به سرفه های شدید و یکریز. بی اختیار ولو می شود روی کاناپه ای که شانس می آورد و درست پشت سرش است. مرد حس می کند توی سرفه ها هم درست همان لحن و آهنگ «ازت متنفرم» جریان دارد، انگار حالا سرفه ها وظیفه ی تکرار تحقیر را انجام می دهند!

اشک از چشمهای زن سرازیر شده از زور سرفه، و دوباره دارد راه می افتد روی ردپای اشکهای خشک شده بر صورتش، حاصل گریه ی بی امان نیم ساعت پیش. همان وقتی که مرد را در آن حال چندش آور دیده. اول در را بی هوا باز کرده و گفته بوده: «راستی یادت رفت...» و بعد مرد را دیده، در همان حال، و همانجا مانده و خشک شده! فقط بُهت بوده و خشکیدگی اعصاب و پلکهایی دریده از هم، ماتِ مات! مرد رویش را برگردانده، بعد سرش را گذاشته روی دستهایش و زن لرزش خفیفی را در شانه هایش دیده که کم کم از مهره های پشتش گذشته و جریان پیدا کرده توی تمام تنش.

یک دفعه انگار دستی کشیده شده روی پلکهای زن، آنطور که پلکهای جسد را می بندند، و هردو را بسته، کمی همان طور مانده، اولین قطره های اشک که راهشان را از شیار فشرده ی پلکها باز کرده، دیگر امان نداده. پلکها باز شده، دریده، چشمها خون شده، و بُهت و تحقیر و انزجار و درماندگی و خستگی قطره قطره ازشان چکیده روی پهنای صورت زن، و روی پهنای زندگی مشترکشان، و روی مفهومی که به عنوان مرد می شناخته، درست تا همان لحظه!

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده، به اندازه ی 2-3 تا دم و بازدم آهسته و بی جان زن و 8-9 تا نفس نفس زدنهای ملتهب مرد. ولی هر دو داشته اند زیر فشار حادثه له می شده اند. مرد گفته: «برو بیرون لطفن» و صدایش لای آرنجهایش پیچیده، با شُر شُر آب مخلوط شده و نجوای نیمه جانی به جا مانده که فقط آهنگ غمگین و سرخورده اش تا گوشهای زن رسیده و بس.

زن چرخیده. اول پاهایش، بعد بالاتنه، گردن و آخر صورتش. انگار چشمها میخکوب شده بوده اند به قاب تصویر مرد، تصویری تازه و ناشناس، و دنبال تنش نمی آمده اند! ولی صورتش که برگشته، دیگر کنده شده و راه افتاده، آرام رفته توی آشپزخانه، کمی دور خودش چرخیده، در یخچال را باز کرده، بطری آبلیمو را برداشته، درش را باز کرده، دوباره بسته و گذاشته سر جایش، کلید قطع و وصل لامپ یخچال را 2-3 بار امتحان کرده، خواسته آب بخورد، منصرف شده، یک هلو از جامیوه ای برداشته و راه افتاده طرف حال و نور یخچال پشت سرش را روشن کرده. نشسته روی کاناپه و زل زده به هلو، با خودش فکر کرده:

«چقدر هلو دوست داشت بی شرف، هر وقت به خودم می رسیدم و دستی توی صورتم می بردم می گفت: «چه هلویی شدیا!»، می شدم واقعن یا فقط یک تعارف تکراری بود با کلماتی نخ نما؟ اگر راست می گفت پس چرا دیشب که آنقدر هم به اقرار خودش هلو شده بودم، باز هم آنطور زل زده بود به پریسا؟ جوری که چند بار حتی اشاره ی صریح و بی پروای سیمین به شایان را دیدم که: «خدا مرگم بده! می بینی؟!» چقدر مگر می توانستم چشم بگذارم روی هم و بگویم اشتباه دیدم؟ حتی موقع رقص وقتی که پریسا وسط جمع می رقصید به وضوح برآمدگی شلوارش را دیدم و دستهایش را که بی بهانه از کف زدن جا ماندند و رفتند توی جیبها! باید همان وقت می فهمیدم، باید همان جا توی صورتش تف می کردم  و داد می زدم که ازت متنفرم، باید...»

همه ی اینها را فکر کرده و فکر کرده و در خودش شکسته و بغض کرده و اشک نریخته تا مرد را جلوی خودش دیده، بعد یکباره از درون منفجر شده و فریاد زده و فریاد زده تا اینکه به سرفه ای افتاده که هنوز هم  ادامه دارد. 

مرد 2-3 ضربه ی آرام می زند به پشتش، لیوان آب را از روی عسلی بر می دارد و به لبهایش نزدیک می کند، دستهایش به وضوح می لرزند، هول کرده، زن لبهایش را چفت می کند ولی سرفه که باز هجوم می آورد چفت باز می شود و مرد لبه ی لیوان را می سُراند لای لبهای لرزان، آرام سرازیرش می کند و یکی دو جرعه بهش می خوراند، چشم زن می افتد به دستها، موهایشان هنوز خیسند و رنگ و بوی تمیزی حمام هنوز همراهشان است. همیشه دستهای مرد را دوست داشته، مخصوصن وقتی بوی حمام می دادند، می خواهد بگیرد و فشارشان بدهد ولی چیزی مانعش می شود، یک حس گنگ و دوگانه، یک تصویر تار و نامفهومِ ذهنی که هرچه فکر می کند یادش نمی آید از کجا آمده، انگار مال سالها قبل باشد. خودش را جمع می کند و زانوهایش را می گیرد توی بغلش و از گوشه ی چشم مرد را می پاید، حرکات عصبی و ناشیانه اش را می بیند و دستهایش را که حالا دیگر لیوان را دوباره گذاشته اند روی عسلی و بیکار دارند با کمربند حوله ی تنش ور می روند و وقت می کُشند. دوباره بوی حمام می پیچد توی سرش و آن حس چندش آور گنگ و دوگانه، آرام آرام توی عطر گرم حمام و تن مرد گم می شود. دستهای مرد را می گیرد، لبهایش را می گذارد رویشان، بوشان را می کشد توی ریه ها، بعد محکم فشارشان می دهد. مرد کم کم جرات پیدا می کند و کنارش می نشیند، کش مو را از پشت سرش باز می کند و سرش را فرو می برد توی موهای نرم و بلندش.

زن با لبخند نیمه جانی می گوید: «ببخشید اذیتت کردم، فکر کنم حموم بودی باز حالم بد شد، شایدم خواب بودم، نمی دونم، خیلی بد بود، خیلی...» و دو قطره اشک، نرم و آرام سُر می خورد روی صورتش تا می رسد به انگشتهای مرد که دارد چانه اش را نوازش می کند.

مرد چشمهای زن را با دست می بندد، آنطور که چشمهای جسد را می بندند، بعد می بوسدشان، آهی می کشد و سرش را تکیه می دهد به پشتی مبل، نگاهش می افتد به ساعت روی دیوار روبرو، «11:30»، نیم ساعت مانده تا وعده ی شامگاهی قرصهای آرامبخش زن، بلند می شود و زن را آرام می خواباند سر جای خودش، جوری که دسته ی نرم کاناپه زیر سرش بالش بشود، می ایستد و نگاه می کند به لبخند نیمه جان ماسیده روی لبها و باز آه می کشد، همینکه صدای نفسهای یکنواختش را می شنود، می نشیند روی زمین، پیش پای زن، خیره می شود به دستهایش و بوشان می کند؛ «هنوز بوی حمام می دهند بی پدرها»، خطهای کف دستها کم کم تار می شوند... توی دلش می گوید: «چقدر از بوی حمام متنفرم!»




 
comment نظرات ()
 
 
تفاهم
نویسنده : محمد صفاری - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

این سوی میز
من
اشک توی چشم
سیگار می کشم
آن سو
تو
دست روی دست
انتظار...
و گربه ای کنار پیاده رو
با ساندویچهای دست نخورده
رویا می بافد

پ.ن: زن در پیاده رو راه می رود، یک مجموعه داستان زیبا و خواندنی از قاسم کشکولی در این برهوت قصه، اگر گیر آوردید حتمن بخوانید.


 
comment نظرات ()
 
 
تانگوی خوابیده
نویسنده : محمد صفاری - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢
 

دستهایت

آویخته بر شانه هایم

دستهایم

لغزنده بر کمرگاهت

و موسیقی هماهنگ نفسهایمان

چشم در چشم تاریکی اتاق خواب

پ.ن: 2 سال گذشت، از روزی که ..... گذشت.


 
comment نظرات ()
 
 
خلاص!
نویسنده : محمد صفاری - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٠
 

تقصیر خودش بود، می دانم، یعنی مثل روز برایم روشن است که توی این ماجرا بی تقصیرم، اصلن به هر آدم عاقلی، حتی هر بچه ای هم که بگویی حتمن این را که حق با من است تایید می کند. مگر آدم چقدر تحمل دارد؟ آن هم یک مرد، تازه ایرانی هم که باشد، بدتر! یعنی اگر کلاه قرمساقی سرم می گذاشتم خوب بود؟! خوشش می آمد آنوقت؟ معلوم است که خوشش نمی آمد، کی تا حالا دیده که زنی از مرد بی غیرت خوشش بیاید؟ آن هم تازه زن ایرانی! مطمئنم اگر به روی خودم نمی آوردم و خودم را می زدم به نفهمیدن اولین کسی که توی ذوقش می خورد خودش بود، آن وقت کی باید قهر و بغض و فین فینش را تحمل می کرد؟ خود بدبختم. نه! همان بهتر که گربه را دم حجله جر واجرش کردم. خلاص.

اصلن این شد زندگی که من می کنم؟ هر روز صبح کله ی سحر، یک چشم خواب و یک چشم بیدار، صبحانه خورده و نخورده می روم سر کار و عصر هم جنازه ام را به زور می رسانم به این خانه ی نکبت. تفریح که ندارم، اهل عیاشی و رفیق بازی هم که نیستم، ولخرجی هم که نمی کنم، خانم بازی هم که اصلن بلد نیستم من الاغ! خودش هم خوب می داند که هیچکدام این وصله ها هیچ جوری به من نمی چسبد. پس دیگر این اداها برای چه؟ کونم از این می سوزد که کم از این دخترهای تیتیش نازک نارنجی مد روز دور و برم پیدا نمی شد، ولی هی به خودم گفتم نه، خوب نیست. بد کردم که دنبال یک رابطه ی سالم بودم و این همه مدت دودستی چسبیدم به همین رابطه؟ وفاداری و چشم پاکی ام حالا باید چوب بشود و بخورد توی فرق سر خودم؟ بد کردم که هر روز از سرکار، خسته و کوفته یکراست آمدم خانه به شوق اینکه ببینمش و چهار کلام با هم اختلاط کنیم؟ این بود جواب من؟!

کاش لااقل قبول می کرد که اشتباه کرده، من که از آن مردهای زبان نفهم بی منطق نبودم، اگر مثل آدم می گفت اشتباه کرده و معذرت می خواست من آدمی نبودم که کوتاه نیایم یا بخواهم بعدن اشتباهش را هی به رخش بکشم، با یک لبخند و یک بوسه روی پیشانی تمام می شد و می رفت پی کارش و خلاص.

ولی به جای اینکه مثل بچه ی آدم بگوید غلط کردم شروع کرد به کتمان کردن، به دلیل و برهان آوردن، به برداشتن تقصیر از گردن خودش و انداختنش روی کول دیگران، در یک کلام شروع کرد به خر حساب کردن من. یعنی حق ندارم از اینکه خر حسابم کنند ناراحت شوم؟! معلوم است که حق دارم، هر خر دیگری هم که بود ناراحت می شد، تازه من کلی جلوی خودم را گرفتم که فقط یک سیلی خواباندم توی گوشش، اگر آدم خودداری نبودم که شاید کار به فاجعه می کشید!

حالا روشنفکری من سرجای خودش ولی آخر پا اندازی آنقدرها هم شغل شریفی نیست به خدا! آخر این هم شد دلیل که تصمیم کارگردان است؟ فکر کرده من اینقدر از مرحله پرتم؟ یک کسی مثل او، با آن شخصیت محکم تکرو و آن اعماد به نفسی که توی نگاهش موج می زند، و تازه با آن همه سابقه ی کاری اگر دلش نخواهد کاری را بکند مگر می آید پیش یک الف جوجه کارگردان تازه کار گردن کج کند؟ این است که می گویم حتمن خودش هم یک چیزیش می شده، حتمن تنهایی خیلی به خانم زور آورده و حوصله اش را سر برده بوده که قبول کرده، شاید هم اصلن کارگردان به کل بهانه بوده و اصل پیشنهاد از خودش بوده که به زور تپانده توی کله ی کارگردان بدبخت و خلاص.

ای خاک بر سر من که به چه جن.ده ای دل بسته بودم، تازه آن هم چه جن.ده ی بی سلیقه ای! آخر کجای آن کله ی نیمه تاس و آن عینک ته استکانی و آن قد و بالای قناس تو سری خورده و آن سبیل عهد بوقی به دلش نشسته بود که اینجور من را به آن مردک فروخت؟ اصلن من نمی دانم یک ساعت برنامه ی تلویزیونی سر تا تهش چقدر حرف برای گفتن دارد که دهان یک مجری بخواهد کف کند و کمک لازم داشته باشد؟ تازه آن هم چه کمکی، هه!

به خدا هر کس دیگر جای من بود همان بار اول که آن مردک کچل را ور دلش می دید، دیگر مهلت نمی داد یک ساعت هم دل بدهند و قلوه بگیرند، همانجا خون به پا می کرد، بد کردم که مردانگی کردم و چیزی به رویش نیاوردم؟ گفتم شاید اتفاقی بوده، همین یک بار بوده، ولی دیدم یک بار شد دوبار، دو بار شد سه بار و ... فهمیدم که نه، کار از کار گذشته، باید بروم دنبال جواز کسب شغل جدیدم! تازه باز هم آقایی کردم، نجابت کردم و گفتم اول از خودش می پرسم، هی به خودم امید دادم که حتمن الان غلط کردم را میگوید و خلاص، ولی وقتی زد به کوچه ی علیچپ دیگر خون جلوی چشمم را گرفت، زدم، بدجور هم زدم، باید هم می زدم، یعنی اگر نمی زدم به خودم بدهکار می شدم، به غیرتم، به شرفم. دستم درد نکند، خلاص.

حالا هم که چیزی نشده، فقط خورده زمین، خب به درک، به جهنم، حقش همین بود، بیخود هم نباید دست و پایم را گم کنم، آسمان که به زمین نیامده، الان چایم را که سر صبر و نم نمک خوردم، بلند می شوم، اول این خرده شیشه ها را از روی کف پوش حال جمع می کنم، یک تی تر و تمیز هم میکشم که جایش برق بیفتد، این تلویزیون لکنته ی مدل عهد بوق هم که دیگر به تعمیر کردنش نمی ارزد، می شود آفتابه خرج لحیم کردن، جنازه اش را می گذارم دم در، شاید این کهنه خرها آمدند بردند و یک دعایی هم برای من کردند و بواسیرم شفا گرفت و خلاص شدم.

همین فردا هم یک راست از سر کار می روم خیابان جمهوری و یک 42 اینچLED اش را می خرم و می گذارم سر جای این قراضه، تازه آن هم با یک میز مخصوص شیک، دیگر هم نمی خواهم ریخت منحوس آن جن.ده ی کثافت را ببینم، گور پدر خودش و برنامه ی لجن مالش، بگذار هرچه دلش میخواهد جلوی چشم عموم جفت گیری کند! از فردا دیگر فقط یا fashion tv نگاه می کنم یا xxl یا کانالهای رقص عربی، تا حالا هرچه نجابت کردم دیگر بسم است، از فردا فقط جوانی می کنم. خلاص!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : محمد صفاری - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳
 

1

بندهای آدمک را بریدند

فرار نکرد!

تمام کرد.

2

چقدر دلم تنگ است

برای روزهایی که دلم تنگ می شد.

پ.ن: من فکر می کنم تنهایی یک موقعیت فردی نیست، یک مرض است، یک مرض واگیر بی درمان.


 
comment نظرات ()